[?𝘊𝘢𝘯 𝘵𝘩𝘪𝘴 𝘭𝘰𝘷𝘦 𝘣𝘦 𝘳𝘦𝘣𝘶𝘪𝘭𝘵] آیا اینـ عشــق را میتوانـ دوبـاره ساختــ؟
"با دخترم بهم بزن." "چ-چی؟" "من هزینه سه ماه بیمارستان مادربزرگت رو در کنار یکم هم برای خرج های خودت بهت میدم، هرچه سریع تر از اِلا جدا شو." "فکر کردین من قبول میکنم؟" "نه خیر همچین فکری نمیکردم. ولی باید بگم دختر من با تحصیلات و خوشگله پس چرا اونوقت باید بدمش دست یه پسر فقیر تا دخترم هم با خودش پایین بکشه؟" "منظور؟" "میخوام اِلا برای ادامه تحصیل بره به فرانسه." "فر-فرانسه؟!" "باهاش بهم زن تا بتونه به رویاهاش برسه. مطمئناً اون بخواطر تو نمیره." "ولی، این باعث نمیشه قلب دختر خودت بشکنه؟" "من از همون اول هم برنامه ام همین بو-" "ولی هفته دیگه عروسی مونه!" "اگه واقعا دوسش داری باید اینکارو کنی. فقط امروز باهاش یه کافه برو و بهش بگو. بعدش هم دیگه هرگز همدیگه رو نمیبینیم."
"کاترین، هفته دیگه عروسیمه. میخوام تو برای عروسی آرایشم کنی." "عروسیته؟! وای خدا شما واقعا خیلی سریع پیش رفتین!" "خب میدونی، قرار نبود انقدر سریع پیش بریم، ولی خب چون من..." *دینگ!* "اوه، لئون پیام داده. کاترین من باید برم." "چ-چرا کجا میری؟" "کافه." "پس بگو چرا انقدر سرخوشی! خدافظ!" *داخل کافه* "لئون! سلامم." "سلام." "چیزی سفارش دادی؟" "یه قهوه با یه آیس ماچا" "اها که اینطور، خبب؟ چیزی میخواستی بهم بگی؟" تا لئون خواست چیزی بگه، نوشیدنی هاشون رو آوردن. لئون میترسید از اینکه به الا چیزی بگه. بعداز اینکه از کافه بیرون رفتن، داشتن رو پیاده رو قدم میزدن، که لئون دست الا رو گرفت و هردو ایستادن. لئون با خونسردی تمام گفت: "الا، بیا بهم بز-" "برف!" "چ-چی؟" "برف داره میاد!" اما بازم نشد. الا چند قدم جلوتر رفت و دور خودش میچرخید و خیلی خوشحال بود. لئون به الا خیره شده بود و نمیدونست چجوری به الا بگه. الا هم وایساد و به لئون خیره شد و بهش لبخند میزد و تو دلش میگفت: "میخوام امروز بهش بگم. امروز بهش میگم که، حامله ام."
الا سمت لئون دویید و پرید بغلش. کمی بغل هم بودن و در اون سرما همدیگه رو گرم کردن. الا خیلی ذوق داشت و خوشحال بود اما برعکس، لئون بغض کرده بود و ناراحت بود. کمی که گذشت، لئون الا رو از بغلش جدا کرد. الا یکم تعجب کرد. لئون کمی سرش رو پایین انداخت و به زمین نگاه کرد و گفت: "بیا بهم بزنیم." الا برای چند لحظه هیج ری اکشنی نداشت. اما بعد از چند دقیقه خندون گفت: "هی! مگه نگفتم بهت ازین شوخی ها باهام نکن!" لئون سرش رو بلند کرد و به چشمای الا نگاه کرد و گفت: "شوخی نمیکنم. دیگه ازت خوشم نمیاد. من فقط دنبال پولت بو-" "ساکت شو! انقدر چرند نگو. ما همو دو-دوست داریم من حرفاتو ب-باور نمیکنم!" الا دست و پاهاش میلرزیدن و صداش هم بدتر از اونا. لئون دستای الا رو ول کرد و گفت: "دیگه بهم فکر نکن. منو فراموشم کن." الا نمیدونست چیکار باید بکنه که لئون برگرده. با چشمای پر از اشکش گفت: "و-ولی ما هفته دیگه عروسیمونه! چطور میتونی باهام اینکارو کنی؟ چطور میتونی؟!" لئون هم به راهش ادامه داد. همونجوری که میرفت اشک هایش از چشمانش مانند تیکه های برف میباریدن.
اینـ داسـتانـ ادامـهـ دارد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)